تبليغاتX
همه انگار خوابند

همه انگار خوابند

در سینه من هزار عاشق در کفن بوسه های پژمرده مد فون اند

دوستت دارم  وآمدنت را جشن مي گيرم

با تو بودن و غرق  در تو  شدن آرزوي منه

تا تورا ديدم گرسنگي و.....فراموشي...........

چقدر نزديك شدم  ،    نه كنارتم

شياطين غلّ و زنجير

غافل از اين كه  شيطاني نيست

به خو د بيا .....................

حال كه روزهاي عطش را پشت سر مي گذارم

فهميدم او با علي اصغرش در كربلا....................


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 8:55  توسط ایلیا  | 

روزها و شبها مي گذرد و من ....

هياهوي روز و دلهر ه هاي شب

 نگاه به در  شايد او بيايد

ايام به كندي مي گذرد

روزهاي بي تو اما با ياد تو

نشانه هايت با من سخن مي گويند

اسرار به ظاهر پنهانت را فاش كردند

عشق تو خانه اي روي آب بود

و قايقي بي ...............................


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 8:26  توسط ایلیا  | 

كاش مي شد توصيفت كرد

يه عمر انتظار

در عين ناميدي  خبري آمد

آماده حركت

كجا  و با چه توشعه اي

نمي دانم خواب بود يا.............

به خود آمدم

چه حس و حال عجيبي

به پرواز در آمدم

اولين نگاه

قبل از آمدنم هزران حرف مانده  در دل

حال توان گفتن ندارم

اشك مجالم نمي دهد

ياد روزهاي آرزوها

تا به خود آمدم بيدار شدم

كاش..................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 14:43  توسط ایلیا  | 

یاد و خاطراتت

بعد آن همه............

 روزها و شبها گذشت

تا تورا ببینم و بادیدنت ..........

کاش می شد

اشک های معصومانه ات را پنهان می کردی

تا وجودم را نمی سوزاند

سکوت و نگاهت

هزاران حرف های مانده در دل

و............................


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 8:46  توسط ایلیا  | 

 

چقدر دلم هواتو کرده

یادش بخیر روزهای خوب و زیبا

قدم در جاده پاییزی

زیر درختان گردو

چه حس و حالی داشت

زیر بارش برگ های زردقناری

 آوای خش خش له شدن بر گها

وصوت زیبای پرندگان

وای چه روز هایی

کاش قدر ش را می دانستیم

کاش...........................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 11:35  توسط ایلیا  | 

گمشده ای در میان آشنایان

مرا می بینند ،اما نگاهم نمی کنند

من همان یار روز های خوش بودم

حال چه بر سرم آمد ؟؟؟؟؟؟

همه گریزان از من

نگاه ترحم یا غضب

تو چرا ؟

من از رفتن تو می سوزم نه...............

نمی دانم  روزهایم را با تو .........

نمی دانم....................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 9:18  توسط ایلیا  | 

خسته ام مثل همیشه

نه توان نوشتن دارم و نه.................

نمی دانم از چه گریزانم

از خود یا از....................

دردیست بی درمان

به کی پناه ببرم ؟

به کدامین سو روم

خدایا نجاتم بده

خدایا.................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 11:0  توسط ایلیا  | 

ماه خدا آمد

همه در تکاپوی رمضان

چه  حس و حالی

سبقت برای رسیدن به تو

از طلوع تا غروب

 سکوت و ....

ای کاش ذاتمان رمضانی بود

کاش ظاهر عین باطن........

صیام مقدمه ای برای ساختن

به خود بیا و همانند غواص در دل اقیانوس باش

نه شناگر ..................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 11:29  توسط ایلیا  | 

خدایادوستت دارم و مرابه دوستی خود بپذیر.

خدایا مرا به خود وا مذارو در گرداب تنهاییم  غرقم مکن.

خدایا هر روز به شوق دیدارت  بیدار می شوم ،اما غافل از این دل که غیر تو را می خواند .

خدایا می دانم نگاهم می کنی و مرا دوست  نا خلف می بینی ، چه کنم که دلم با توست اما هوا و هوس مانع رسیدنم به توست .

خدایا لحظه های با تو بودن را دوست دارم  و تو را برای خود خواستم نه برای ....................

کاش کودکی بیش نبودم و قلب کوچکم  غیر تو را نمی دید  اما چه کنم که از اصل افتادم و به فرع رسیدم .

خدایا آنقدر دنبال مجاز رفتم ، حقیقت فراموش شد و مفهوم و مصداق در تضاد شدند.

حال آمدم  مرا در یاب که بی تو ..........................

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 11:12  توسط ایلیا  | 

شکوه از من یاخود

تکیه گاهم بودی

حرف هایم را می فهمیدی

اشک هایم را پاک می کردی

صحبت از عشق بود

عشق ابدی  و ............

اما به یکبار ه ساز جدایی نواختی

مرا در وادی حیرت رها کردی

من ماندم با خاطراتت

نمی دانم چه گویم

خوشحال از آمدنت یا غمگین

مانده ام  با خود چه کنم 

درد و غم  وجودم را فرا گرفته

خستگی قلبم را احساس می کنم

خسته ام ..............


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 19:41  توسط ایلیا  | 

 

هزاران بار مرگ را تجربه کردم

تا آرامم کند

اما تو را یافتم

روزنه حیات در من پیدا شد

انگار به آرزو هایم رسیدم

با تو بودن آرزویی بود

کاش توهّم بود

و تو همانند.....................

بودنت یا نبودنت، دیدنت یا ندیدنت

دیگر برایم مهم نیست

روز های بی تو بودن یا با تو بودن

 تحمل درد ورنج و تنهایی و بی کسی

رفتی  و از رفتنت دلتنگیاهیم بیشتر شد

و قصه دلتنگیم را با یاد تو سیر می کنم

شاید روزی بر گردی

شاید............................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 11:23  توسط ایلیا  | 

شهر پر از هیاهو

در و دیوا ر ، شاد و مسرور

افلاکیان و عرشیان غم را به فراموشی سپردن

 از آمدنت می گویند

کیستی؟

همه از آمدنت می گویند

اما برای یافتند به بیراهه رفتند

و در مفهوم و مصداقت ، در تضادند

امشب همه در انتظار  تو نشسته اند

فرقی بین یهود و مسیح و زرتشت .....نیست

همه خبر از آمدنت دادند

یهود تو را از ابراهیم

مسیح از مادرت

زرتشت از شهر بانو

مهدی جان بیا.................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:6  توسط ایلیا  | 

 

لحظه های با توبودن را فراموش نمی کنم

چشم های زیبایت را دوست دارم

صورتی زیباتر از ماه

قلبی آکنده از عشق

کودکی بیش نبودم

در آغوشت جای گرفتم

چه آرامشی

رفتی ،تنهاتر از گذشته

رویای پر کشیدن داشتی

سوار بر بال ملائکه

چه زود به وصال یار رسیدی

دلتنگی هایم را چه کنم

هر شب به بهانه دیدنت

ماه را نشانه می گیرم

و از آمدنت ،یا آمدنم......

                      تقدیم به برادر شهیدم مصطفی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 8:48  توسط ایلیا  | 

مثل همیشه با خود نجوایی داشتم

اما حیران و پریشان

 روزها و شبها به انتظارت نشستم

اشکهای پنهانی

در د و دل در تاریکی شب

هر روز به امید نشانه هایت زنده بودم

اما امروز روز دیگریست

چند روزی بود حسش می کردم

امروز چه روز زیبایی

خوشحال تر از همیشه

نمی دانم به پرواز در آیم یا.....

گمشد ه ام پیدا شد

با جدایی تو خو گرفتم

خدایا چه کنم ؟

با او   باشم یا......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 10:33  توسط ایلیا  | 

فراموشی

    کاش می شد فراموشت  کرد

    شبها و روزها گذشت

    هر شب یاد تو، بی تابم کرده 

   چه سخت است مرور گذشته ای زیبا

   خاطرات با تو بودن

    نشانه ها یت بی خوابم کرده

    چشم به در

    گوش به آوایت

    اما انگار توهمی بیش نیست

    کاش می شد مثل تو بودم

    کاش می شد روز های بی تو بودن را فراموش کرد

    کاش.....................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 12:19  توسط ایلیا  | 

 کاش.............

کاش کنارم بودی

خسته تر از گذشته

تنها تر ا  از همیشه

دست و  پای بسته

در کنج ، دلی نشسته

روزگاریست با یاد و خاطراتت زنده ام

زندگی را دوست دارم

چون  یاد و خاطرات توست

بی تو هرگز

با اینکه رفتی 

اما وجودت را حس می کنم

وجودی پر از عشق

حال به دل بیچاره من بنگر

مرحمی برای قلب زخم خورده من.....

نه ، بگذار با یادت بمیرم

بگذار......................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 9:47  توسط ایلیا  | 

دل

نگاهت را فراموش نمی کنم

حرفهای مانده در دل

سنگینی اش را حس می کنم

نه توان گفتن داری نه .......

چه سخت است حرف دل زدن

کاش دلی بود  ،حرف دل  ر ا می فهمید 

زندگی بی تو برایم معنی ندارد

هر بار سخن از تو به دل گفتم

دل شاد و خرم

نمی دانم به دل چه گویم

خواب است یا رویا

ماندگار یا رفتنی

..........................

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 11:7  توسط ایلیا  | 

با بمان

از روزی که رفتی قلبم آروم نمی شه

شاید تورا خیالی نباشه

اما من رها در وادی حسرت

با بمان          

بی تو می میرم

کاش مرا به خود وابسته نمی کردی

قلبم از آتش عشقت می سوزه

قلبم آروم نمی شه

بی تو هرگز

  رهایم نکن

با تو بودن آرزوست

بی تو بودن فناست

بمان.....................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 23:18  توسط ایلیا  | 

 

نگاهت را فراموش نمی کنم

خیره در چشمان هم

سکوت و هزاران حرف های نا گفته

در کنار هم ولی هزاران فرسخ دور

شب های  تاریک و لحظه های بی تو بودن

به هر سو که نگاهم را خیره کنم تو را بینم

 وهزاران شاید ها و باید ها 

  اما افسوس

توهمی بیش نیست

باورم شد

که نیستی اما هستی

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 19:22  توسط ایلیا  | 

دلگیر

دلیگر از این شهر پر از غم

شهر سرد و بی روح

دلگیر از آدمهای بی عاطفه

از آسمان  همیشه گریان

از خیابانهای  و کوچه های بی عبور

خسته و تنها

کاش ترکم نمی کردی

کی مثل تو می تونه منو آروم کنه

هر روز تنهاتر از گذشته ام

باید تورا پیدا کنم

شاید هنوز دیر نیست

شاید........................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:33  توسط ایلیا  | 

لحظه آخر

کاش می شد تو را پشیمان کرد

برای ماندن  یا رفتن

نگاه در نگاه هم 

حال و هوای ماندن نداشتی

التماسهای بیهوده ام

ارزو هایم را به باد دادی

روز گارم را تیر وتار کردی

کاش می شد تورا دید

حتی برای یه لحظه

شاید برگردی

به انتظارت می نشینم

تا بار دیگر ...............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 21:37  توسط ایلیا  | 

پرواز

کاش می شد با تو به پرواز در آمد

با اینکه می دانم با من نیستی

اما آرزوی دیدارت وجودم را می سوزاند

کاش بی تو بودن را آرزو می کردم

هر روز تنهاتر از گذشته

پیدایت می کنم

حتی اگر پروازم را پرپر کنی

به همه سپردمت تا پیدایت کنند

ممنون از باد که هر روز بویت را به مشامم می رساند

کاش یکی بود تا تورا از رفتن پشیمانت می کرد

کاش ..................................

پیدات می کنم تا تنهاتر ازگذشته نشوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 10:46  توسط ایلیا  | 

سلام بهار امدنت را بهت تبریک می گم

مثل همیشه سبز وسبز

غنچهات وا شدن و خوشحال و خندان

طراوت شادابی به همه ما بخشیدی

روشنایی رو حس می کنم

کاش می شد آدمها مثل تو بودن و بغض و کینه هاشو ن را دور می ریختن

اما افسوس.

کاش می شد.........................

کاش می شد قلب هامون سفید بود

اگه تو قلب همه ما ادما پر از زشتی و نا پلیدی باشه دیگه جایی برای خوبی نیست

پس باید قلب کوچکمون  رو یا جای ..........................

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 11:36  توسط ایلیا  | 

                    شب در تاریکی غربت

                    به انتها نزدیک می شود

                     هشتاد وهشت هم رفت

                      تنها تر از گذشته شدم

                     مرور در کوچه های خاطراتم                   

                     نمی دانم اشک شوقه

                     یا اشک فراق

                     شروع اش چه زیبا بود

                      و پایانش چه تلخ

                      بالهایم را کندند

                      وخود به پرواز در امدند

                      سر گردان و بی کس شدم

                      در وادی حیران ماندم

                       حال من ماندم

                       با هزاران خاطرات

                       لحظه های بی تو بودن

                       لحظه های سخت ونفس گیر

                       بهار مرا دریاب

                       دلم را بهاری

                      وقلبم را...........................

         

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 22:22  توسط ایلیا  | 

بی تو

بوی گل و شبنم

بوی عطر یاس

بوی علف های تازه

همه خوشحال  از آمدنت

یکی دنبال لباس نو

یکی دنبال تو

پا به کوه و  برزن می زاری صحبت از بهار است

ای بهار همیشه سر سبز

همه به دنبالت

تا با تو دوست شوند

اما من

دیگر دیدنت برایم آرزو نیست

بهار پرسید چرا؟

جوابی نیست "

بهار با یارم معنی داشت

حال که یارم کوچ کرده

بهار وزمستان برایم فرقی نیست

به امید روزی که بهار با یار م بیایند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 11:0  توسط ایلیا  | 

اشک

   مجال ماندن نداشتم

   نگاه در نگاه هم

   مرور گذشته ی  زیبا

    فریاد از اندرون

    چرا من ؟

    دست جدایی در دست هم

    وای چه روزگاریست

    همه امدن از بهر جدایمان

    هرکه هر چه خواست نثارمان کردند

    اشک مجالمان نمی دهد

    بغض گلویم را می فشارد

    زنده ای که ارزوی مرگ

    زیباترین ارزوی اوست

   

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 13:4  توسط ایلیا  | 

کلبه تنهایی

حس غریبی

باهمه ام ولی تنها

 احساس سردی وجودم را فرا گرفت

روزگاریست که وجودم سرد....و سرد

بعد از ان همه خاطراتت

میل غیر تو را فراموش کردم

در کلبه تنهایم ارام ارام

بیادتت اشک می ریزم

اشک فراق و جدایی

اشک درد و بی کسی

اشک غربت

اشک دیدار

دیداری که وجودم راسوزاند

ترسم ان روزیست که نبینمت

ودر فراقت کلبه ام منزل اخرتم شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 22:40  توسط ایلیا  | 

کویر دل

مانده در بیابان

چشم انتظار

 از دور سیاهی نمایان شد

امید در دل زنده شد

تکاپو وجودم را فرا گرفت

لحظه به لحظه نزیکتر

نمی دانم دوست یا دشمن

خسته تر ازمن

من به امید او

او به امید من

هر دو سر گردان در وادی تنهایی

دست در دست هم

سینه به سینه

نه تاب نشستن داریم

نه تاب رفتن

کاش خواب بودم

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 23:24  توسط ایلیا  | 

هر شب چشم به در

گوش به صدای پای اشنا

لحظه ها به سرعت می گذرد

ستارها به خواب رفتن

وحشت وجودم را فرا گرفته

هزاران فکر های بیهوده

دست به دعا

اما........

زهی خیال باطل

او اسیر دل دیگر

و دل اسیر او

همه خاطراتمان را به بهائ کمی فروخت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 22:23  توسط ایلیا  | 

نگاه خسته

نگاه خسته

خسته تر از گذشته

دست و پای پسته

حیران و سر گردان نشسته

در میان کوچه های تنهایی

نه حال ماندن دارم و نه حال رفتن 

کاش همسفری داشتم

تا درد هایم را به فراموشی بسپارم

و دستهای نوازشگرش را لمس می کردم

کجایی همزاد بی وفایم

تا اسرار پنهانم را در صندوقچه دلت رها کنم

به انتظارت می نشینم

تا زندگی دوباره ای بمن ببخشی

................

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 14:2  توسط ایلیا  |